این نیز بگذرد - تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 12:41
وسط روز اومدم یه غری بزنم. کارمو دوست دارم اما ازینکه مدام لحظه به لحظه باید گزارش بدم به استادم خسته ام. استادم استاد خوبیه اما کار کردن باهاش چندانم اسون نیست. هر ساعت از شبانه روز ممکنه تلفنت زنگ بخوره یا ازت بخواد بیای میتینگ یهویی. شایدم چون گردنم درد میکنه حساس شدم. در ضمن پروسه چاپ کردن مقاله...
در ستایش بافتنی - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 17:06
خب خلاصه اومدم بنویسم. از این روزا چه خبر؟ ۱- هی در حال انتظار به سر میبرم. اگه یادتون باشه کلا تو ایام کریسمس ۳ تا پروژه سابمیت کردیم. توی دوتاش خودم هد بودم؛ تو یکیش بیشتر فرم مشاور و مادربزرگ داستان و نویسنده سوم. اینی که نویسنده سوم بودم رو کاراش رو انجام دادیم و ورژن آنلاینش در اومد. اما نگم که...
آنچه در تعطیلات کریسمس و سال نو گذشت - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 15:34
به تاریخ پنجشنبه ۱۴ دسامبر پژمان برگشت راچستر چون امتحاناتش رو تموم کرده بود. با آدریان رفتیم فرودگاه  دنبالش و بعد رفتیم سمت رستورانی که بقیه ی بچه های لب قرار بود بهمون جوین بشن. بعد از شام از بچه ها خداحافظی کردم چون فرداش رو قرار بود ریموت کار کنم و بعدشم قرار بود بریم مسافرت. آدریان همون شب پرو...
روزهای گذشته/ تعطیلات شکرگزاری - تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 20:54
بعد از چند وقت سلام. پژمان برای تعطیلات روز شکرگزاری اومد اینجا. ده روزی موند و رفت. ایشالا دوباره تا دو هفته ی دیگه میاد برای تعطیلات کریسمس. تعطیلات شکرگزاری خوب بود. عموما فیلم و سریال نگاه کردیم. چند باری خرید رفتیم، یه بارم رستوران، یه بارم یه مهمون دعوت کردیم. آها پژمانم مجبورش کردم واکسن های ...
…. - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 15:47
من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزن...
واکسن - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 18:38
دوشنبه ی پیش واکسن انفولانزا و کووید رو با هم زدم. اشتباه محض بود. تمام شبش تب کردم و فرداییش با تب و لرز و بدن درد داشتم تست میگرفتم!!! با دستی که کاملا خشک شده بود. خیلی حالم بد بود خیلی. نتونستم بذارم برم خونه چون به طرز حماقت باری وجود سختگیرم اجازه نداد که برای میتینگ غیبت کنم. عصر سه شنبه که ب...
اینطوریا - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:32
نمی دونم چرا نمینویسم. از کنفرانس از پروژه هام. این روزا کمی دیس اپوینتد و دیس کارجد شدم. دلیل چندان محکمی هم نداره و میدونم بعدا بابتش پشیمون میشم. چیزای خوب میشه اینکه پژمان برای تعطیلات روز شکرگزاری میاد. امیدوارم تا اون زمان یکی از پروژه ها رو جمع کنم. یعنی من دارم تنبلی نمیکنم اما انگار برخی چی...
طعم متفاوت یاد گرفتن - تاریخ: 1402/7/16 ساعت: 20:37
ساکت شدم ها؟ تایم ناهاره سریع بنویسم. هی منتظر بودم که حالم بهتر بشه، دیدم همینه دیگه، اومدم تند بنویسم. بطور خلاصه، قضیه اینه که دقیقا در اولین روزی که به عنوان کاندید دکترا وارد ازمایشگاه شدم، با استادم جلسه داشتم و قرار بود یه پروژه رو نهایی کنیم، که همونجا فهمیدیم یه قضیه رو یه ساله داریم اشتباه...
ُShe did an excellent job! - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 15:30
خب احتمالا از اینستاگرامم بدونین که جمعه خلاصه امتحان پروپوزال رو دادم و پاس شدم شکر خدا. اینجا با جزییات بیشتری مینویسم که بعدا بخونم یادم بیاد این روزو. از شب قبلش که اکثر وسایل پذیرایی رو اماده کرده بودم. دلم میخواست خودم کیکی چیزی بپزم منتها اصلا شب قبلش نتونستم از لحاظ روحیه خودمو جمع کنم. از و...
کار زیاد یا توهم؟ - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 13:49
از جمعه ی پیش شروع کردم و خیلی سخت روی رویژن پیپر کار کردم. با اینکه یکی از reviewer ها خیلی کامنت های سختی داده بود، از نظر خودم خیلی خوب تو زمان کوتاه جمعش کردم. خوشبختانه نیاز نبود دوباره تست بگیرم منتها دوباره کلی سیمولیشن رو از نو انجام دادم و پلات ها رو مجدد کشیدم. حالا جمعه با استادم میتینگ د...
مهمان مامان - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 13:49
هی میخوام بنویسم فرصت نمیشه. اول اینکه بگم پنحشنبه ی پیش دفاع آزمایشی رفتم و بد نبود. میتونستم بهتر باشم اما خب من همیشه ضعیف ترین مهارتم صحبت کردن بوده. چه به فارسی چه به انگلیسی. بیشترین ایراداتی که گرفتن چیزای سطحی بود. به قول استادم اینا فقط cosmetic هست. که مثلا فونتو بزرگ کن و رنگو عوض کن و ای...
دوری - تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 5:06
تو این دو سال و خورده ای که اینجام، مامان سه یا چهار بار رفته اتاق عمل به عناوین مختلف. چیزی که وقتی من ایران بودم اصلا اتفاق نمی افتاد. دیروز مجدد عمل شد و با اینکه عملش عمل باز نبود، کلی اذیت شده و درد کشیده... خداروشکر خواهرم هست ازش مراقبت کنه. اما مامان مدام دلتنگی منو میکنه و الان که کمی حالش ...
قرمز آبی سبز زرد نارنجی - تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 5:06
وقتایی که آشپزی نمیکنم حس مرده ها رو دارم. آشپزی رو هم چیزای ساده ی روتین تلقی نمیکنم، باید چیزی باشه که نتیجه ش چالشی باشه و تهش به خودم افتخار کنم. از شنبه تا حالا در واقع آشپزی درست حسابی نکرده بودم. امشب یهو گفتم کیک/نان موز بپزم و اگه خوب شد برای تشکر از دوستم ببرم براش. اون قضیه یه تیکه طلا بو...
سنگ - تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 5:06
هیج کس اندازه ی من سهل انگار نیست و به بدنش ظلم نمیکنه، اما خب این تجربه م رو مینویسم شاید به درد کسی خورد. من زیادی چای میخورم و ایتکه مدام بخوام برم بث روم طبیعیه. اما تو ماه می تو سفر شیکاگو اینقدر این قضیه برام اذیت کننده شد که دیگه بعضی روزای سفر کوفتم شد (اینجا تو به راحتی توالت عمومی پیدا نمی...
انتهای تابستون - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 17:36
اصلا نمیدونم چرا اومدم ازمایشگاه. با اوبر هم اومدم.  پروپوزال رو که دادم و منتظر کارکشن هستم. سه شنبه ی بعدی اسلایدها رو تحویل میدم، تا الانشم تا ۹۰ درصد حاضره. بعد میمونه تمرین و اینا کنم که خوب بتونم بگم. تابستون بورینگی بود.  بعضی اوقات نگرانم که زود بخوام دکترامو بگیرم، بعضی اوقات واقعا دلم میخو...
EXCELLENT WORK - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 17:36
استادم پروپوزالمو با کامنت بهم تحویل داد. دیروز تکست داد که ریویو انجام شده و برام کامنت گذاشته. گفت EXCELLENT WORK. و من ته دلم صورتی شد. بیشتر کامنت هایی که داده از نظر من سلیقه ی شخصی هستند. حالا من کلا همه چیزو زیاد نوشته بودم بر مبنای اینکه حذف کار بعدا آسون تره، تا اینکه کم بنویسی مجبور یشی زی...
بدون عنوان - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:13
امروز روز چهارمیه که صبح میام باشگاه. البته باشگاه اسمش خفنه، اما با این پای چلاق و کمر شکسته فقط میرم رو دوچرخه ثابت میشینم و با دنده ی خیلیییی سبک نیم ساعت رکاب میزنم. از هیچی که بهتره هان؟ بعد از باشگاه دوش میگیرم و دوستم میاد دنبالم و میریم دانشگاه. دوستم این بهار فارغ التحصیل میشه و وقتی بره من...
آپدیت پروپوزال و کنفرانس - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:13
دوشنبه صبح قراره پروپوزالو به استادم تحویل بدم. حتی سه هفته پیشم میتونستم بهش بدم فایلو.  دیگه بعد کامنت میذاره و من اصلاح میکنم کامنتاشو. این هفته هم کارای نهایی اسلایدو انجام میدم. پروژه ی جدیدو شروع کردم. دیدم به مواد احتیاج دارم به استادم گفتم برام خرید و این هفته میرسه. دیشب حالم بد شده بود باب...
دشمن عزیز-روزمرگی - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 17:27
یکشنبه رفتیم آپنهایمر رو دیدیم، و بعدش اخ اخ نگم که اومدنی پام گرفت چه گرفتنی. احتمالا همون دیسک گردنه بی صاحابه. همزمان سردرد وحشتناک. اون شب تا صبح زجر کشیدم. سر درد و پا درد همزمان. تا که چهار پنج صبح پاشدم قرص خوردم. سردرده کمی اروم شد اما پا درد. اخ اخ اخ. دوشنبه سه شنبه رو قشنگ لنگیدم و همینطو...
در باب آشپزی و گرفتاری هاش - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 17:27
همیشه من یه اشتباه مشابه رو تکرار میکنم. اینکه وارد هر محیط تازه ای میشم، چون میخوام دوست پیدا کنم، تو اینستا ادم های محیط تازه رو فالو میکنم یا اگه اونا فالو کنن منم بک میدم. دوره ی دکترا به لطف کووید اوایل که هیجکسو نمیشناختم، بعدا ولی تک و توک پیدا شدن. کم کم اینطوری شروع شد که ای وای از کجا وقت ...

برچسب‌های مرتبط

تعلق خاطر | تعلق خاطر کاری | تعلق خاطر سازمانی | تعلق خاطر کارکنان | تعلق خاطر چیست | تعلق خاطر داشتن | تعلق خاطر معنی | حس تعلق خاطر | احساس تعلق خاطر | پرسشنامه تعلق خاطر کاری