یهویی به خودم اومدم دیدم خیلی وقته اصلا برای خودم لباس نخریدم و همه چیزم کهنه و تکراری شده:( بدی رسیدگی به دیگران اینه که یهو خودتو فراموشت میشه بعد همه ش داری چک می کنی کسی کم و کسر نداشته باشه.
رفتم مارشالز چهار تا بلوز مفت برداشتم که دوتاش حالت مهمونی طور داره و دو تاش برای دانشگاه.
بعد دیدم سه ساله همون پوتین تو پامه :( از کلمبیا یه بوت برداشتم. از پوتین های بلند خوشم نمیاد. حالا بعدا شاید یه دونه کمی بلندتر هم گرفتم.
دیشب دیذم بوتم رسیده و امروز پوشیدم. پام توش راحته.
یه کاپشنم برداشتم که آف ۵۰ درصد خورده بود. هنوز نرسیده اما من فکر میکنم تنگ باشه. نهایت ریترن میزنم.
.
دیروز ۸ صبح رفتم دانشگاه و ۷ غروب برگشتم. تازه با استادم میتینگ داشتم که خوب پیش نرفت. همه ش دیشب بابتش ناراحت بودم.
اما همون دیروز یه invitation دریافت کردم که ازم خواسته بودن co-chair 1 بشم. همون کنفرانسی که پارسال رفتم.
چقدر پارسال دلم میخواست کنفرانسه تو کالیفرنیا باشه :| بعد کلا تو کنتاکی بود و بعدا هی همه چیز به هم پیچ خورد و تهشم اصلا بهم خوش نگذشت؛ تا حدی که میگفتم من دیگه کنفرانس نمیرم.
دیروز به استادم گفتم در مورد invitation, که گفت البته که باید قبول کنی.
حالا 1 کنفرانسه تو ایالت Nevada شهر اسپارکس هست. همون ایالتی که شهر لاس وگاس توشه و ایرانی ها میشناسن. خوبه، کم کم داره به کالیفرنیا نزدیک میشه :))
اینقدری که پارسال استرس کشیدم سر کنفرانسه، امسال قیافه م پوکر فیس ه. اما وقتی استادم میگه باید قبول کنی، لابد باید قبول کنم...
.
رژیمم اما ورزش نمیرسم برم. غروبا شدیدا خسته ام و اشپژخومه و اتاقمم ریخته ست.
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری