هرچقدر که تو اینستا خوشحال و بشاشم، اینجا انگار محل غر زدنمه.
از خاصیت وبلاگه لابد.
این روزها خودمو کمتر دوست دارم. شدم غول ِ همیشه گوشی به دستِ کمتر توجه کن به بقیه.
ارشیا دیشب اومد پیشم.
با فرم خجالت بهم گفت این کتاب رو تا اینجاش خونده؛ اما در مورد فهم ادامه ش به مشکل برخورده!!(میتونه یه کلماتی رو بخونه اما نه همه چیزو. اینطور میگفت که آبروداری کرده باشه که من فکر نکنم دلش میخواد براش کتاب بخونم)
من خسته بودم. به بهانه ی الکی که درس دارم و سرم شلوغه؛ و بهانه های واقعی ِ دیگه که متاسفانه فقط خودم دلیلشو میدونم؛ مثل چند شب گذشته، اخمام تو هم بود.
به انگشتای تپل ارشیا که داشت به اون قسمت کتابش که نقاشی سه تا پرنده بود نگاه کردم. داستان رو تند تند براش خوندم. تشکر کرد و رفت. ازم نخواست داستان بعدی رو بخونم. اصرار نکرد که توضیح بیشتری بدم.
دلم سوخت براش.
ارشیا می تونست عمه ی خیلی بهتری داشته باشه. که داستانای بیشتری براش بخونه و نقاشی بکشه. که محکم تر بغلش کنه و بیشتر بوسش بده.
مامانم می تونست دختر خیلی بهتری داشته باشه که با حوصله تر به حرفاش گوش بده.
خواهرم برادرم و حتی زنداداشم میتونستن آیدای بهتری برای خودشون داشته باشن.
اما متاسفانه این روزا فقط به دانشجوی خوبی بودن برای استادم و کارمند خوبی بودن برای شرکتم قناعت کردم.
برای ناراحتی های واقعی زندگیم چیکار باید کرد. چیکار باید کنم.
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری